تبليغاتX
خواندنی ها

خواندنی ها

download دموکراسی تو روشن کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:14  توسط دیاکو  | 

عکس های جدید از sonata2011

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 19:38  توسط دیاکو  | 

downlodلج و لجبازی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 15:43  توسط دیاکو  | 

downloadقهوه ی تلخ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 15:29  توسط دیاکو  | 

عکس های جدید انریکه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 15:52  توسط دیاکو  | 

دریاچه

کاپیتان " کوک " دریانورد معروف جهان بود . وی در یادداشت های روزانه خود در خصوص یک برخورد عجیب چنین نوشته است :

روزی از روزها ، گروهی از کشتی ها به فرماندهی وی به مرکز اقیانوس آتلانتیک رسید . در همان موقع ، دسته ای از پرندگان در آسمان به چشم می خوردند . هزارها پرنده برای مدت طولانی در آسمان پرواز می کردند و صدای بلندی از آنها به گوش می رسید که بسیار عجیب بود . پرندگان به طرز عجیبی ناگهان خود را به آب می انداختند . اما معلوم نبود چگونه و بدون ترس خود را به دریای بیکران می اندازند .

در واقع کاپیتان اولین کسی نبود که این وضع را مشاهده می کرد . قبل از وی ، بسیاری از ماهیگیران نیز در حین ماهیگیری این وضع عجیب را دیده بودند . کارشناسان پرندگان پس از مطالعات طولانی متوجه شده اند که پرندگان مهاجر از مناطق مختلف در این نقطه اقیانوس آتلانتیک جمع می شوند . با این حال ، آنان نمی دانند که چرا پرندگان مهاجر خود را به دریا می اندازند ؟ این راز سرانجام در اواسط قرن بیستم فاش شد .

حقیقت این است که این ناحیه قبلا یک جزیره کوچک بوده است . پرندگان مناطق مختلف جهان ، این جزیره را یک اقامتگاه موقتی و امن در دریای بیکران دانسته اند . اما در جریان یک زمین لرزه ، این جزیره زیر آب رفته و برای همیشه نابود شده است . با این حال ، پرندگان بر اساس عادات سالهای گذشته و پس از مهاجرت از راه های دور به سوی پرواز می کنند تا در اینجا کمی استراحت کنند و خستگی آنان پس از مهاجرت طولانی کاهش یابد و مهاجرت جدید را آغاز کنند . اما در دریای بیکران آنان دیگر نمی توانند این جزیره را پیدا کنند . بدین سبب ، آنان چاره ای بجز پرواز بر فراز جزیره و هیاهو ندارند و هنگامی که ناامید می شوند و نیروی آنان پایان می یابد، بجز انداختن خود به دریا چاره دیگری ندارند .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:26  توسط دیاکو  | 

روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد .

ظهر همان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف غذا بودند . مادر گفت که می خواهد دستهایش را بشوید . اما این کار خیلی طول کشید به گونه ای که دیگر اعضای خانواده نگران وی شدند . اما در مقابل دستشویی مشاهده کردند که مادر در حال گفت و گو با یک دختر جوان است . مادر با دیدن اعضای خانواده به دخترگفت : اینها دختران من هستند . سپس با دختر وداع کرد و دختر غریبه نیز به مادر تعظیم کرد و با عجله دور شد .

 شب هنگام مادر پس از بازگشت به خانه حقیقت ماجرا را تشریح کرد و گفت زمانی که دستشویی بیرون آمد در مقابل آیینه ایستاده بود تا موهایش را شانه کند اما نگران بود که گردنبند با کف صابون آلوده شود سپس گردنبند را به کناری گذاشت . پس از مرتب کردن موهایش متوجه شد که گردنبند سر جایش نیست و به یاد آورد که در آن زمان فقط یک دختر در کنار او بوده است .

 مادر گفت : می دانستم که عجله من دختر را می ترساند . لذا به دختر گفتم که آیا می توانی به من کمک کنی ؟ دختر پرسید چه کمکی ؟ مادر گفت که گردنبندی دارم که هدیه دخترم است . بسیار با ارزش نیست اما دختر من آن را با حقوق یک ماه خود خریده است . من به هنگام شانه کردن موهایم گردنبند را به کناری نهادم اما اکنون آن را نمی یابم . امروز نخستین روزی بود که آن را به گردن آویختم و اگر دخترم آن را بر گردن من نبیند حتما بسیار غمگین می شود . زیرا امروز روز تولد من است و با اعضای خانواده در این رستوران غذا صرف می کنیم .

 در این وقت دختر به مادر نگاهی انداخت و به آرامی گفت : کمک می کنم تا گردنبندتان را پیدا کنید . مادر از او تشکر کرد و پس از چند دقیقه دختر گردنبند را به او داد و پرسید این است ؟ مادر با یک نگاه گردن بندش را شناخت و از دختر تشکر کرد . دختر نیز تولد مادر را به وی تبریک گفت .

 مادر با لمس گردنبند گفت این دختر خوب است . همه اعضای خانواده معتقد بودند که او گردنبند را دزدیده است و مادر نباید از او تشکر کند . اما مادر در جواب آنان گفت : احساس کردم که او گردنبند را از روی عمد ندزدیده است و اگر پلیس را خبر می کردم امکان داشت که دیگر گردنبند پیدا نشود .

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم !
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی
و شب ، آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه دیوار بگشایی
لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟

خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت با خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
از این بودن ، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا !
تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:25  توسط دیاکو  | 



 


در روزگاران بسیار قدیم، دو دشمن دیرینه، ایران و روم با هم دیگر طبق معمول جنگ داشتند. سپاه ایران برایکاری به پایتخت بر گشته بود که سپاه روم به سمت شهر مرزی‌ای که پادشاه در آن سکونت داشت حمله برد. وزیر ایران بدون مشورت با شاه به سمت پاذشاه روم رفت و گفت:«هرکدام از کشور یک فیلسوف را به نیابت از کشور خود انتخاب کرده و آنهارا مقابل هم قرار بدهیم. اگر فیلسوف شما برنده شد تاج و تخت برای شما ولی اگر فیلسوف ما برنده شد تا برگشتن سپاه ما از پایتخت باید صبر کنید.» رومی ها پذیرفتند ولی وقتی این خبر به پادشاه ایران رسید برافرخته شد:«آخر آدم نادان! ما فیلسوفمان کجا بود! می دانی که آنها ارشمیدس را برای مقابله بافیلسوف ما می فرستند.» وزیر پاسخ می گوید:«آری سرورم می دانم» پادشاه گفت:«پس چرا این کار احمقانه را کردی؟»

_«من فیلسوفی می شناسم که در فلان دهات زندگی می کند.»

_«اسمش چیست؟»

_«نیم من بوق پشم پونزده!»

_«با اینکه اسم عجیبی دارد ولی او را به دربار ما بخوانید.»

فردای آن روز «نیم من» به دربار شاه حاضر گشت«قضیه ی اسم تو چیست؟»شاه پرسید.

_«پدری داشتم به نام منصور بن موسی! من دقیقا نصف او می دانم و به همین دلیل نیم من (نصف من) بوق (نصف صور) پشم(نصف مو) پونزده(نصف سی) را بهترین اسم برای خود دیدم!»



دو فیلسوف حاضر شدند و چون زبان هم دیگررا نمی دانستند مجبور بودند با اشیا و ایما و اشاره با همدیگر صحبت کنند. ارشمیدس تخم مرغی را روی میز گذاشت، «نیم من» پیازی را در جواب روی میز گذاشت. ارشمیدس یک نان را روی میز گذاشت، «نیم من» نان را نصف کرد. ارشمیدس پنج انگشتش را به سمت «نیم من» نشان داد، «نیم من» ابتدا دو انگشت و سپس همان کار رشمیدس را انجام داد.



واما بشنوید ازدربار روم!

ارشمیدس گفت:«آنها بسیار دانا هستند. من به نحوی به او فهماندم که زمین گرد است و ااو به من فهماند زمین لایه لایه نیز هست. به او گفتم زمین از خشکی درست شده است و او به من فهماند زمین نیمی از خشکی و نصف دیگرش آب است. در پایان به او گفتم زمین از پنج قاره درست شده است . او به من فهماند که در کشور ایران و روم این پنج قاره را زیر سلطه خود دارند.»



و اما بشنوید از دربار ایران!

نیم من گفت:«رومی ها زیاد هم حالیشان نمی شود. گفت صبحانه تخم مرغ می خوریم، گفتم پیاز هم با آن سرخ کنی بد مزه نمی شود! گفت صبحانه یک قرص نان می خوریم، گفتم شاید شب نانوایی بسته و یا شلوغ باشد نصفش را هم برای شام نگه دار! و در پایان گفت خاک بر سرت و من هم گفتم دو تا خاک تو سرت!؟»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:25  توسط دیاکو  | 



 


در روزگاران بسیار قدیم، دو دشمن دیرینه، ایران و روم با هم دیگر طبق معمول جنگ داشتند. سپاه ایران برایکاری به پایتخت بر گشته بود که سپاه روم به سمت شهر مرزی‌ای که پادشاه در آن سکونت داشت حمله برد. وزیر ایران بدون مشورت با شاه به سمت پاذشاه روم رفت و گفت:«هرکدام از کشور یک فیلسوف را به نیابت از کشور خود انتخاب کرده و آنهارا مقابل هم قرار بدهیم. اگر فیلسوف شما برنده شد تاج و تخت برای شما ولی اگر فیلسوف ما برنده شد تا برگشتن سپاه ما از پایتخت باید صبر کنید.» رومی ها پذیرفتند ولی وقتی این خبر به پادشاه ایران رسید برافرخته شد:«آخر آدم نادان! ما فیلسوفمان کجا بود! می دانی که آنها ارشمیدس را برای مقابله بافیلسوف ما می فرستند.» وزیر پاسخ می گوید:«آری سرورم می دانم» پادشاه گفت:«پس چرا این کار احمقانه را کردی؟»

_«من فیلسوفی می شناسم که در فلان دهات زندگی می کند.»

_«اسمش چیست؟»

_«نیم من بوق پشم پونزده!»

_«با اینکه اسم عجیبی دارد ولی او را به دربار ما بخوانید.»

فردای آن روز «نیم من» به دربار شاه حاضر گشت«قضیه ی اسم تو چیست؟»شاه پرسید.

_«پدری داشتم به نام منصور بن موسی! من دقیقا نصف او می دانم و به همین دلیل نیم من (نصف من) بوق (نصف صور) پشم(نصف مو) پونزده(نصف سی) را بهترین اسم برای خود دیدم!»



دو فیلسوف حاضر شدند و چون زبان هم دیگررا نمی دانستند مجبور بودند با اشیا و ایما و اشاره با همدیگر صحبت کنند. ارشمیدس تخم مرغی را روی میز گذاشت، «نیم من» پیازی را در جواب روی میز گذاشت. ارشمیدس یک نان را روی میز گذاشت، «نیم من» نان را نصف کرد. ارشمیدس پنج انگشتش را به سمت «نیم من» نشان داد، «نیم من» ابتدا دو انگشت و سپس همان کار رشمیدس را انجام داد.



واما بشنوید ازدربار روم!

ارشمیدس گفت:«آنها بسیار دانا هستند. من به نحوی به او فهماندم که زمین گرد است و ااو به من فهماند زمین لایه لایه نیز هست. به او گفتم زمین از خشکی درست شده است و او به من فهماند زمین نیمی از خشکی و نصف دیگرش آب است. در پایان به او گفتم زمین از پنج قاره درست شده است . او به من فهماند که در کشور ایران و روم این پنج قاره را زیر سلطه خود دارند.»




و اما بشنوید از دربار ایران!

نیم من گفت:«رومی ها زیاد هم حالیشان نمی شود. گفت صبحانه تخم مرغ می خوریم، گفتم پیاز هم با آن سرخ کنی بد مزه نمی شود! گفت صبحانه یک قرص نان می خوریم، گفتم شاید شب نانوایی بسته و یا شلوغ باشد نصفش را هم برای شام نگه دار! و در پایان گفت خاک بر سرت و من هم گفتم دو تا خاک تو سرت!؟»

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:24  توسط دیاکو  | 

روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد .

ظهر همان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف غذا بودند . مادر گفت که می خواهد دستهایش را بشوید . اما این کار خیلی طول کشید به گونه ای که دیگر اعضای خانواده نگران وی شدند . اما در مقابل دستشویی مشاهده کردند که مادر در حال گفت و گو با یک دختر جوان است . مادر با دیدن اعضای خانواده به دخترگفت : اینها دختران من هستند . سپس با دختر وداع کرد و دختر غریبه نیز به مادر تعظیم کرد و با عجله دور شد .

 شب هنگام مادر پس از بازگشت به خانه حقیقت ماجرا را تشریح کرد و گفت زمانی که دستشویی بیرون آمد در مقابل آیینه ایستاده بود تا موهایش را شانه کند اما نگران بود که گردنبند با کف صابون آلوده شود سپس گردنبند را به کناری گذاشت . پس از مرتب کردن موهایش متوجه شد که گردنبند سر جایش نیست و به یاد آورد که در آن زمان فقط یک دختر در کنار او بوده است .

 مادر گفت : می دانستم که عجله من دختر را می ترساند . لذا به دختر گفتم که آیا می توانی به من کمک کنی ؟ دختر پرسید چه کمکی ؟ مادر گفت که گردنبندی دارم که هدیه دخترم است . بسیار با ارزش نیست اما دختر من آن را با حقوق یک ماه خود خریده است . من به هنگام شانه کردن موهایم گردنبند را به کناری نهادم اما اکنون آن را نمی یابم . امروز نخستین روزی بود که آن را به گردن آویختم و اگر دخترم آن را بر گردن من نبیند حتما بسیار غمگین می شود . زیرا امروز روز تولد من است و با اعضای خانواده در این رستوران غذا صرف می کنیم .

 در این وقت دختر به مادر نگاهی انداخت و به آرامی گفت : کمک می کنم تا گردنبندتان را پیدا کنید . مادر از او تشکر کرد و پس از چند دقیقه دختر گردنبند را به او داد و پرسید این است ؟ مادر با یک نگاه گردن بندش را شناخت و از دختر تشکر کرد . دختر نیز تولد مادر را به وی تبریک گفت .

 مادر با لمس گردنبند گفت این دختر خوب است . همه اعضای خانواده معتقد بودند که او گردنبند را دزدیده است و مادر نباید از او تشکر کند . اما مادر در جواب آنان گفت : احساس کردم که او گردنبند را از روی عمد ندزدیده است و اگر پلیس را خبر می کردم امکان داشت که دیگر گردنبند پیدا نشود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:23  توسط دیاکو  |